بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی درد مند را شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیده ی سر در کمند را بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از آشیان جداست دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت تو آسمان آبی آرامو روشنی من چون کبوتری که پرم در هوای تو یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم با اشک شرم خویش بریزم به پای تو بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب....
دفتر نقاشیم را برمی دارم ، نقاش خوبی نیستم اما دلم پر می کشد برای آنکه نقاشی کنم تو را، میان سپیدی بی خط روزها و تو می شوی اولین طرح رنگی دفتر نقاشی زندگی که همه ی طرح هایش سیاه و سپید بود و بی روح مداد سبزم را برمی دارم و وجودت را سبز طرح می زنم ، به رنگ برگ های سبز درختانی که حضور مهربانانه ی من و تو را به خاطر سپردند و برایمان آرامش آرزو کردند چشمانت را آبی نقاشی می کنم ، نه برای آنکه به رنگ آسمان است چشمان تو ، چشمانت را آبی نقش می زنم چرا که نگاه آرامت دوست داشتنی است و فیروزه ای نگاهت و آسمان بی ابر چشمانت ، لحظه های غم را خجل می کند ، چشمان آرام و مهربان و پر صمیمیتت را آبی نقش می زنم دستانت نارنجی است ، چرا که دوست می دارم نارنجی را بسیار ، دستهایت و مهربانی انگشتانت نارنجی پر رنگ است میان دستانت صندوقچه ای می کشم که یادگار دیروزهاست و پر است از کودکانه های من و تو و لبخندهایی که انقضا ندارند و پر است از لحظه هایی که تن ها ، تنها نبودند و پر است از نیمکت های سبز و درختان بلند قدم هایت را صورتی نقاشی می کنم ، قدم هایی که نجابت و صداقت را دوست می دارند و به دنبال لحظه های سپید بی قرارند ، جای پاهایت یاسی می شود وقتی که می روی و خاطره می شوند همه ی اکنون های شیرینمان و قلب تو نقاشی می شود میان سینه ی سبزت ، قلبی سرخ که خوب عشق می داند و موسیقی محبت را ماهرانه می نوازد و لیلی را مجنون وار دوست می دارد ، قلبی که هم خانه اش خدای رنگین کمان است و نقش ماه همیشه بر تن آبی حوضش نقاشی شده نقاشیم را نگاه می کنم ، لبخند می زنم و خدا بوسه ای بر گونه ی سرخم می نشاند ، بوسه ی خدا نمره ی 20 دخترک کوچکی است که با دلش نقاشی کشیده ، شرمگین ، خدا را نگاه می کنم و بوسه ای پنهانی بر چشمان خدا مهمان می شود ، نقاشیم را قاب می گیرم همین روزها .....
حالم من بد نیست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!! خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد
|
About![]()
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
Home
|